تبليغاتX
عمق آبی دریای واژگون
 

وقتی دیوار ارزشها رو شکستی

وقتی به حریم حرمتها بی حرمتی کردی

وقتی بارها و بارها از خطوط قرمز رد شدی ٬

توقع نداشته باش هروقت برگشتی ٬ من همچنان پشت اون خطوط منتظرت باشم .

===================================================

غریبه جدی نگیر ٬

همه اینا شوخی بود ٬ یه شوخی بیمزه .

تا ابد پشت اون خطوط منتظرت میمونم .

---------------------------------------------------------------------------------------------

پ. ن. :

۱- از خطوط قرمز اشکالی نداره ولی تو رو خدا از چراغ قرمز رد نشو واسه خودت خطرناکه!

۲- توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.

۳ - بچه ها مراقب باشید.

ز. ن. :

تا حالا نویسنده به این فعالی دیده بودید ٬ تو یه روز دو تا پست .

اونم چه پستهای سنگینی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 

  

    چند وقت پیش یکی از دوستای خوب بنام عادله نویسنده وبلاگ خوابی در هیاهو ، که نمیدونم چه جوری تو این هیاهو میخوابه ، مطلب کوتاه و جالبی به این مضمون تو وبلاگش نوشته بود:

 

یکی بود

یکی نبود.

 

    خیلی از این پست خوشم اومد و تصمیم گرفتم این مطلب رو تعمیم بدم و بازترش کنم . پس یه مطلب جدید با این مطلع نوشتم:

 

یکی بود ، یکی نبود ، زیر گنبد کبود حرف تازه ای نبود!

 

    معمولاً عادله عزیز سالی یکبار به من سر میزنه ولی اونروز تصادفی ! هنوز جوهر این پست خشک نشده بود که اومد سراغم و مچم رو با یه چشمک معنی دار گرفت.

 

    خلاصه چیزی نمونده بود که به جرم سرقت ادبی راهی زندان بشم و در وبلاگم رو هم تخته کنن.

 

    از شوخی بگذریم ،

عادله عزیز باید بگم سوژه واقعاً قشنگی بود و دلم میخواست یه جورائی بسطش بدم:

 

یکی بود ، یکی نبود ، زیرگنبد کبود چیز تازه ای نبود!

 

    اگر در پایان روز احساس کردیم که روزمان اینگونه سپری شده  بی شک در آنروز مسیر زندگی را اشتباه پیموده و انرژی بزرگی را در این جهان پویا هدر نموده ایم .

 

    هر روز هر چیز ، زیر این آسمان نیلی کبود بدیع و تازه بوده و هیچ چیز تکرار نخواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
  

              یکی بود ٬ یکی نبود ٬ زیر گنبد کبود حرف تازه ای نبود .

======================================================

مدتهاست که عشق طعم خود را از دست داده

این گناه من نیست ٬

عشق است که مشکوک میزند .

======================================================

عشق حس شوخ طبعیم را بیدار کرده

و مرا وامیدارد تا بلندتر بخندم .

جدی بودنم چیزی نیست

جز خنده ای بلند و پر طنین .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
 

معمولاْ میگن الاعمال بالنیات

اما واسه من مهم نیست تو سرت چی میگذره ٬

مهم اینه که با من چه جوری رفتار میکنی .

---------------------------------------------------------------

 

               ترسم از لحظه ایست که به دروغ بگویم دوستت دارم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
   یکی از مهمترین جنبه های عشق اعتماد است.

   همه ما نیازمندیم ٬ بدانیم که در امان هستیم . او خوبی ما را میخواهد ٬ آرزوی موفقیت ما را دارد و مهمتر اینکه متعلق به ماست.

   ما میخواهیم که او متعلق به ما باشد.

   پیوسته او را می آزمائیم ٬ مراقبیم که به فکر ما باشد ٬ ما را دوست داشته باشد و از بودن با ما احساس امنیت کند.

   میخواهیم که در شادیهای ما سهیم باشد و هنگام نیاز در کنارمان.

   لحظه ای که از عشق مطمئن شدیم و به آن اعتماد کردیم لحظه وقوع معجزه است.

   ما در امان هستیم و هر چیزی امکان پذیر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
 

   برای بدست آوردن آنچه از دست داده ام تلاش بسیار زیادی لازمست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
   یکی از دوستان در آخرین پستش مطلب جالبی در مورد دنیای مجازی وبلاگها نوشته و ازبقیه دوستان خواسته تا نظرات و میزان تعلق خاطرشون به این دنیای مجازی رو اعلام کنند.

بهتر دیدم که پاسخ سوالهای قشنگشو اینجا بنویسم :

۱- واقعیتش اینه که من یه جورائی با این دنیای مجازی مشکل دارم و هیچوقت نتونستم ارتباط خوبی باهاش برقرار کنم.

۲- از دید من این محیط یه دنیای کاملاً مجازیه که میتونه باعث غفلت آدم از دنیای واقعی اطرافش بشه.

۳- به هرحال عصر ارتباطاته و اینهم یکی از روشهای جدید ارتباطیه که نسل قدیمی تر ( امثال من ) باهاش مشکل دارن.

۴- تعلق خاطر زیادی به این محیط ندارم و خیلی منو از دنیای واقعیم غافل نمیکنه و به راحتی میتونم برای مدتهای طولانی یا حتی برای همیشه ترکش کنم. با تمام این حرفها مع الوصف احساس میکنم که این دنیا شکاف بزرگی بین من و عزیزترینم ایجاد کرده.

۵- من تو دنیای واقعی هم دقیقاْ همینطوری هستم و  همین خصوصیات رو دارم :

- دنیا رو خیلی جدی نمیگیرم.

- اصلاْ مسئولیت پذیر نیستم.

- هیچوقت نتونستم و نخواستم که مرز ۱۸ سالگی رو پشت سر بگذارم.

- از بیان کردن حرفهام هیچ ابائی ندارم.

- در برخورد با دسته خاصی از موجودات زنده تو هر محیط و هر دنیائی خیلی پرروام.

- ارزش زیادی برای احساساتم قائلم و دنیا رو بدون عشق نمیتونم تصور کنم.

- اصولاْ آدم متعهدی نیستم اما شدیداْ به عشق تعهد دارم ( در تمام دوره کوتاه زندگیم فقط به یک نفر واقعاْ متعهد بوده ام و خواهم بود ).

- غریبه ها رو خیلی زود جذب میکنم ولی هیچکس نمیتونه مدت زمان زیادی در کنارم دوام بیاره . بدتر از همه اینکه این موضوع برای هیچکسی هم درس عبرت نمیشه و به محض دوری دوباره دلتنگم میشن (اینجاست که میگن دوباره گربه خر شد).

- بهیچوجه قابل پیش بینی نیستم.

- البته محاسن زیادی هم دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
زمان پیوسته درگذر است

و این ارزشمندترین چیزیست که بر آن تملک داریم.

هیچکس نمیتواند آنرا از ما بدزدد

ما نیز نمیتوانیم مانع آن شویم.

عشق هم مانند زمان ٬ منتظر هیچکس نخواهد ماند

و هیچکس نیز نمیتواند بدون اجازه ما آنرا بدزدد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

خداوند بیشتر به نجوا سخن میگوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 

خدا ابتدا زمین را آفرید بعد استراحت کرد.

سپس مرد را آفرید ٬ دوباره استراحت کرد.

آنگاه زن را آفرید ٬ از آن هنگام نه خدا استراحت کرد نه زمین نه مرد !

 

به نقل از کتاب راز آفرینش                                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
   به دعوت یه دوست خوب بنام مریم اصغری نویسنده و مالک بلامنازع وبلاگ زندگی یکی از قشنگترین وبلاگهای فارسی زبان در عرصه هنر ٬ جامعه ٬ سیاست ٬ طنز و خیلی چیزهای دیگه که من ازشون سر در نمیارم ( با اون پولی که بهم دادی دیگه بیشتر از این نمیتونم برات تبلیغ کنم ) به بازی آرزوها دعوت شده ام.

   اصول این بازی رو بلد نیستم پس هرچه دلم خواست مینویسم:

۱- کاش ۳۵ سال جوانتر بودم یا میشدم ٬ برای اینکه تازه دوستای خوبی پیدا کردم که همه اونها حداقل ۴۰ سال از من کوچیکترند. خسته شدم از بس که خودمو تو این دنیای مجازی پنهان کردم و به همه دروغ گفتم ( قابل توجه تموم کسانی که فکر میکنن میدونن من چند سالمه ).

۲- کاش به حرف پدرم گوش کرده بودم و درسم رو خونده بودم . بزرگترین آرزوم اینه که سواد داشتم.

۳- کاش موهای سرم نریخته بود یا یه روز صبح که از خواب بیدار میشدم وقتی میرفتم سراغ آینه با تعجب میدیدم رو سرم پر موئه ٬ موهای بلند و تابدار ٬ یه چی تو مایه موهای امید ( امید جون تبلیغ تو رو هم کردم فکر نکنی اینا مجانیه کلی واست آب میخوره )

۴- دلم میخواست صدام مثه ابی بود ٬ قیافم مثه آلن دلون و هیکلم مثه آرنولد. ولی متاسفانه صدام مثه اندیه ٬ قیافم مثه ادی مورفی و هیکلم مثه نورمن!

۵- دلم میخواست یه پادشاه مقتدر بودم با یه حرمسرای دبش ٬ چند تا معشوقه پنهانی هم داشتم که شبا با لباس مبدل مثه زورو با یه طناب از دیوار خونشون میرفتم بالا ٬ خودمو از پنجره اطاق خواب مینداختم تو و ........................................ ولی خوب به یه دوست دختر خشک و خالی تو محدوده سنی ۲۰ تا ۵۰ سال هم راضیم.

   آخرین آرزوم که از همه مهمتره اینه که بالاخره میتونستم یه روز به قشنگی شازده خانوم بنویسم ٬ شعر بگم ٬ نقد کنم ٬ راجع به سیاست حرف بزنم وخلاصه خیلی کارهای دیگه ( پول چائی فراموش نشه ).

   هیچکسی رو هم به این بازی دعوت نمیکنم.

    

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
و سپس زیر بار این سرنوشت شوم خم شدم و بر آن گریستم.

توانائی این را ندارم که بگویم این وداع نامه است اما شاید آخرین نامه باشد پس بگذار هرچه میخواهم بنویسم.

من میگریم ٬ شمع میگرید ٬ قلم نیز عنان اختیار از کف داده میگرید :

شاید قطره اشکی که اکنون از چشمانم فرو میریزد میخواهد خاطرات گذشته را پاک نماید و این به من کمک میکند که فقط اندکی سبک شوم نه اینکه آنها را فراموش نمایم.

دریغا هیچ چیز در این دنیا پایدار نمیماند و از این بابت فشار سنگینی بر قلبم وارد میشود.

اگر یعقوب یک شب با فرشته به گفتگو نشست ٬ من صدها بار با خود و درون خود به مشاجره پرداختم ٬ خود رامحاکمه کردم و بعد خود را محکوم کردم.

او نوری بود گرچه فقط از کنار من گذشت ولی هنوز خیره و مبهوت اویم و باید تا ابد در این وادی گریان بسوزم

و بسازم.

روزها گذشته و او را ندیده ام.

چشم و گوش خود را قانع میکنم ٬ پاسخ قلبم را چه دهم؟

منکه با او تا سر حد عشق ٬ که کمتر عاشقی تا آن حد پیش میرود رسیده ام آیا دیگر پایان راه است؟

آیا آن گل سرخ و زیبا محکوم است با این گزنه شوم مجاور باشد؟

آیا آن فرشته پاک باید با این اهریمن مصاحب باشد؟

آیا آن سراپا امید که به سپیده دم زندگی لبخند میزند ٬ با این موجود هرمان دیده که همه امیدها را از دست داده و شب ظلمانیش در پیش است میتواند رفیق راه گردد؟

نه هرگز.....

آیا این ماجرا برای من هم روزی پایان میابد؟

این درامی که بیش از حد رقت بار بود چگونه در سرنوشت یک انسان جای گرفت؟

این مناقشات درونی ادامه دارد ٬ آیا کسی هست که به آنها پاسخ گوید؟

---------------------------------------------------------------

زندگی مرارت بارم این چنین گذشت و به گذشت آن من نیز گذشتم.

من باید بروم.

من به خاطر همان چیزی که زنده بودم باید بمیرم

زیرا سرگذشت چیزی است که باید از سربگذرد.

سرنوشت آدمی هم برای خود شگفتیهای دور از ذهنی دارد.

پ. ن. : لطفاْ برداشت اشتباه نکنید ٬ قرار نیست من بمیرم . قراره احساسی که در من متولد شده بمیره ٬ اونهم به خاطر همان چیزی که براش به دنیای من اومده.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
هیچوقت احساسم بهم دروغ نگفته

بوی تعفن رو از فرسنگها حس میکنم.

یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه گربه حیوان بی چشم و روئیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
کورتر از چشمی که نمیخواهد ببیند وجود ندارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
اکثر ما از غریبه ها شناخت بیشتری نسبت به دوستان و عزیزانمان داریم.

معمولاْ توجه و محبت ما بیشتر مختص غریبه ها یا چیزهای کم اهمیت دیگر است.

وقتی یک غریبه لطفی در حقمان میکند وظیفه خود دانسته که قدردان محبتش بوده و در اولین فرصت آنرا جبران نمائیم.

اما وقتی نوبت به یک دوست میرسد بندرت از کلمه متشکرم یا متاسفم استفاده میکنیم ٬ هیچوقت به فکر جبران محبتش نبوده و هرگز از او قدردانی یا تمجید نمیکنیم.

زیرا معتقدیم کاری را که انجام داده قسمتی از شرح وظایفش بوده که به خوبی برای او تعریف شده و نیازی به تشکر و قدردانی نیست.

بدتر از همه اینکه میپنداریم یک دوست همیشه از احساس ما نسبت به خودش با خبر بوده و لزومی ندارد که این مسئله را به او یادآوری نمائیم.

همانطور که قدردانی و تشکر از زحمات یک غریبه کار بسیار پسندیده و خوبی میباشد ٬ مطمئناْ بیان یک جمله تشکر آمیز برای کسی که دوستش داریم نیز کار بسیار پسندیده و خوبی خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط ایلیاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کسي که دوستش داريم بوي خوبي ميدهد ، بوي عشق ميدهد ، بويي که نامش را ميگذاريم عطر تن .

پیوندهای روزانه
در شب شرارتیست که من گریه میکنم
روزی قبل از همیشه
یه ماهی قرمز توی خواب دریا
یادداشتهای پراکنده
آشیانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آبان 1387
مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
زیبائی تغییرات (لیلا سینکی)
اقلیما یادمانی از حوا
نبض یک آغوش
مهتا
گندم برشته (چادر زری)
کفشدوزک سفید (سارا)
سفر از پیش تو هرگز نتوانم (رویا پائیزانه)
گرگ و میش(سمیرامیس زئوس)
روزی روزگاری مملکتی (مهتاب)
ماهمهر
اژدهای آبنباتی
تاب (همایون)
منبع موثق
ایرانی (همایون)
زمزمه های بی صدای من (مهری)
حرفهای کودکی (پگاه)
گنجشکک اشی مشی (امید)
خوابی در هیاهو (عادله)
مکاشفات فرشوشتر
آزاد باش و عشق کن (نسیم)
من ، شب و خورشید (بنفشه)
سبکی تحمل پذیر (شیرین)
سمفونی مردگان
دنیای زیبای عکس(حمید)
نسیم صبح
زنیدن (سیما)
دست و پا شکسته
عشق یعنی قربانی شدن (نسرین)
عکسهای بدون شرح (صنم)
صنم اینجاست (صنم)
جودی ابوت
هپی هاپو
مردی که لب نداشت (ایلیا)
محله های کودکی (انجی)
تنها برای تو مینویسم (بانوی ماه)
پرستو همون مسافر عاشقه
کاکتوس با عطر یاس
Red Fish
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM