از عمق شب صدائی مرا میخواند
و در مهتاب سایه ای به سویم میاید
میدانم تو هستی که باز میگردی.
امشب تو را دوباره خواهم دید
و هرم داغ بوسه هایت را
بر لبهایم خواهم چشید.
از هم اکنون صدایت را میشنوم که میگوئی:
" تو متعلق به منی
و من تنها یک حرف با تو فاصله دارم
هر گاه نام مرا بر زبان بیاوری
مانند سایه ای همه جا در کنارت خواهم بود."
- این نشانه ایست.
میدانم
میدانم شهامتم را خواهم باخت
پیش از آنکه تو را در آغوش گیرم.
اولین باری که دیدمت را هرگز فراموش نخواهم کرد
- تو به یاد داری؟
میپنداشتم که قلبم منفجر خواهد شد
ولی راهم را از میان شب یافتم.
امشب می نشینیم و همه حرفهایمان را میزنیم
امشب تورا در خواب تماشا خواهم کرد
وصدای نرم نفسهایت را
تا صبحدم خواهم شنید.
بخاطر بیاور هر آنچه که با هم
در روزهای تلخ جدائی تجربه کردیم
در لحظه وداع
تو دستم را گرفتی
غرورم را به من بازگرداندی
و ناله های مرد درونم را
- هنگامی که تورا خواندم -
شنیدی.
فرصت زیادی تا صبح نمانده
وقت آنست که در آغوشت
بی پروا زمزمه کنم
دوستت دارم.
شعله شمع به دل شب زده
پرده تاریکی را میدرد
و من نمیدانم چگونه این قلب سرکش را مهار کنم.
نمیدانم از کجا آغاز باید کرد
و نمیدانم چه باید گفت؟ *
بگذار سکوت حرفهایمان را زمزمه کند
چرا که عشق هرگز دروغ نخواهد گفت.
زمانیکه تورا در آغوش میگیرم
هیچ دستی نخواهد توانست
احساسی را که در پهنای صورتم جاریست
پنهان سازد.
امشب برایت شبی خواهم ساخت
که هرگز نبوده و نخواهد بود.
سحرگاهان ، آنزمان که خورشید در غفلت شمع
به قلب شب میزند
و پرده ها با دستان گرم تو
- که سرمست از نوازش بوسه اند –
به کنار زده میشوند
اگر میخواهی دوباره ترکم کنی
و در این فصل بی برگی
دوباره مرا با ریشه هایم
در خاک
تنها بگذاری
و بگذری
دیگر اشکی نخواهم ریخت.
اما
اما این را بدان که خورشید را با خود خواهی برد
و تا دیدار بعد به آرامی جان خواهم داد
پیش از آنکه تورا دوباره در اغوش بگیرم.
دیگر گوشی نخواهد توانست
صدای شکستن قلب مرا بشنود
آن زمان که با تو وداع میگویم.
من سرباز زخمی ام
و دیگر کسی در انتظارم نیست
مرا همینگونه که افتاده ام رهایم کن.
اما
اما اگر بمانی با هم روزی خواهیم ساخت
که هرگز نبوده و نخواهد بود
بر قایق لبخندت خواهیم نشست
سوار بر باران تا خورشید خواهیم راند
و همراه باد
در گوش درختان
نجوای عشق سر خواهیم داد.
بر چشمانت که اینچنین بی دریغ دوستشان دارم
بوسه خواهم زد
یکدیگر را خواهیم پرستید
و اینگونه ایمانمان را حفظ خواهیم کرد.
همواره کسی خواهد بود که دل به تو بسپارد
و زمانی که گریه میکنی
تو را در آغوش گیرد
و چشمانت را بجای اشک
از بوسه لبریز نماید.
در بهشت دیگر اشکی نخواهد ریخت
و عشق همچنان محصور در افسانه ها نخواهد ماند.
پ. ن. :
*اشتباه نکنید هیچکس بهتر از من نمیدونه از کجا باید شروع کنه
چی باید بگه
و تا کجا باید سفر کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط ایلیاد در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت
|